عروسک ملوسکم عروسک ملوسکم ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
شروع زندگي من وباباششروع زندگي من وباباش، تا این لحظه: 19 سال و 12 روز سن داره
آشنايي من و باباشآشنايي من و باباش، تا این لحظه: 26 سال و 10 روز سن داره

عروسک ملوسک

دلسای شکمو - مهران ترسو - یاسین پهلوان - یاسمین آرام

1392/9/26 18:27
نویسنده : دلسارا
2,406 بازدید
اشتراک گذاری

یه سری عکس برات می  ذارم . شرحش این هست که تو حمله کردی به مهران . با دو تا دستات کله اش رو گرفتی و سرش رو خوردی . مهران هم  گریه کرد . یه جوری که اشکش در اومد . اما متاسفانه من نتونستم از اون صحنه نادر عکسی بگیرم . چون اومدم که تو رو از مهران جدا کنم . البته فکر نکنی فقط مهران رو خوردی ها .... هر کی دور و برت بود رو داشتی میخوردی . البته بهت بگم .. .من و خاله بهنوش بعد از عکس دسته جمعی لباس مهمونی تو و مهران رو دراوردیم و پیژامه پاتون کردیم . نیشخند یه قلیون کم داشتین . این تو و این هم مهران ... از لحظه ترسیدن مهران  از تو تا آروم شدنش  ....

اینجا بعد از خوردن کله مهران هست . مهران ترسیده و داره گریه میکنه 

 

خاله بهنوش سعی در آروم کردن پسرش داره و تو ذهنش داره میگه آوین خاله پریسا بهتر نیست ؟ 

 

مهران کم کم داره آروم میشه . اما تو لبخند میزنی و میگی چه خوشمزس ... بازم  کله شو میخورم ... 

 

مهران بلاخره آروم شد ...  ضمنا شما دو تا تو این عکس ها لباس های پلوخوری تون رو درآوردین ... کلا راحتین ...

 

میخوای اینجا به یاسین بگی داداش ما هم استایل مردونه داریم ها ... از ما بترس ... فکر کردی که یاسین هم ممکنه مثل مهران از تو بترسه 

 

دیدی یاسین استایل  مردونه داره و یه جورایی هیکلش پهلوونی هست . مثل مهران ازت نمیترسه . بعدش گفتی بهتره یه ذره ظرافت  دخترونه چاشنی کارم  بکنم . حالا داری عشوه میای

 

اما بگم از یاسمین خانوم که از همه بچه ها آروم تر و خانوم تر بود . تو دستش رو گرفتی که بخوری اما اون خیلی متشخصانه دستش رو کشید کنار . اما تو هجوم بردی به سمت اسباب بازی توی دستش و اونو ازش گرفتی و خوردی . اما یاسمین آرام هیچی نگفت . این عکس بعد از حمله تو گرفته شده . اما یاسمین عین خیالش نیست . پس چرا مهران گریه کرد؟ هنوز با اون یکی دستت مهران رو گرفتی . شاید منتظر یه  فرصت دیگه هستی که کله اش رو بخوری 

 

بعدش که دیدی دیگه نمیتونی هیچ بچه ای رو بخوری رفتی سراغ انگشتای پای خودت . دخترم عاشق بوسیدن کف پاهات هستم  

 

اما فکر نکنی من تو رو این شکلی بردم ها ... اول مهمونی این شکلی بودی ... البته یه جفت کفش خوشگل صورتی هم پات بود . پیرهنت رو خاله دنیا  برات خریده. 

 

حالا که نشستم دارم عکس می ذارم و زحمتش رو با  اینترنت افتضاح میکشم بذار یه  عکس دیگه هم برات بذارم . عاشق این عکس تفی ات هستم . 

 

بی بهانه در خاطرم میایی 

شاید همین باشد معنی عزیز بودنت ...

 

ا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

خاله لیدا
26 آذر 92 21:10
ای جانم به این دختر گل..البته خاله جون آدم خواری خوب نیست هاااااااااااااااا به مامانت بگو ما هم دوست داریم باهاش تماس تلفنی داشته باشیم هاااااااااااا
دلسارا
پاسخ
خاله جونم الان میام وبت شماره می ذارم . منهم دوست دارم با تو تماس تلفنی داشته باشم . اما هشدار بدم ها .... ممکنه دلکم بیاد ماهان رو بخوره .. همونطور که مهران رو خورد .
شادي
26 آذر 92 22:02
عزيزم ... هزار ماشالله به اين دختر زيبا. پاينده باشه الهي دلسارا جان ممنون از لطفي كه نسبت به وبلاگم داشتي . در مورد لينك كردن هم ، با كمال ميل عزيزم. راحت باش
دلسارا
پاسخ
مروارید سفید
27 آذر 92 0:05
یعنی الان اگه دم دستم بودی با این عکس آخریت، می دونستم چکار کنم. یعنی من عااااااااااااااااااااشششششششششق اون بینی سربالات هستم خاله جون ماشالله لاحول ولاقوه الا بالله
دلسارا
پاسخ
من هم عااااااااااااااااااششششششششششششششق لطف و محبت تو خاله مهربون مشهدی ام هستم
خاله الهه
27 آذر 92 1:27
ملوسک تپلک خوشمزه ی دوست داشتنی.....ببینمت خوردمت.....حیف که دیر از مهمونی با خبر شدم و نشد بیام
دلسارا
پاسخ
خاله جون انشااله مهمونی بعدی همدیگه رو می بینیم
ملیحه
27 آذر 92 8:52
پیژامتو قربون تپلک خاله!
دلسارا
پاسخ
خودتو رو قربون خاله
معصوم
27 آذر 92 10:44
ممنون از لطف و همدردیت مهرسا دیروز رفتم خونه سرما خورده بود یعنی فقط آبریزش داشت بردمش دکتر خداروشکر زود برم یه یه شربت داد گفت نه تب داره نه عفونت اگه یه روز گذرت به شمال - لنگرود افتاد خوشحال میشم ببینمت ازتون پذیرایی کنم بخصوص دلسای لپ لپو رو
دلسارا
پاسخ
خدا رو شکر تب نکرده . من که عاشق شمالم . شما هم گذارتون به تهران افتاد بیاین پیش ما
باران
27 آذر 92 11:42
ماشالله خداحفظش کنه همیشه شاد و خندان باشی الهی دختر توپولی ناز
دلسارا
پاسخ
فدات بشم من خاله جون.... انشااله شاد و خندان کنار دوستای تیرماهی 92
الهام
27 آذر 92 19:03
به قدری عکسها قشنگ بود که دلم نیومد تعریف کنم . هزار ماشالله
دلسارا
پاسخ
چشمات قشنگه خاله جون
فرشته آسمون
28 آذر 92 13:52
وای نازی دلسا جون ماشاالله چه ناز شده،‌آنیتا هم اینطوریه دست و پا و صورت و کله رو همه چی رو می خواد بخوره.
خاله نگار
28 آذر 92 16:09
متاسفانه خاله نگار جرات تعریف سوتی اش را ندارهههههههه ای جانم به این خوشگلهای ناز ، چفدر دلم میخواد همه شون را از نزدیک ببینم و ببوسم و بو کنم
دلسارا
پاسخ
ما هم بی صبرانه منتظر اومدن رستا هستیم
انسیه.مامان محمد صدرا
28 آذر 92 19:47
الههههههههههههههههههههههههی .چه دخمل خانوم خوشمزه ای.هزار ماشالا به این عروسکا
دلسارا
پاسخ
هزار ماشااله ... مرسی خاله جون
مامان بهار،مهرنگار
30 آذر 92 15:33
آخه چه جوری گریه می کنه. عزیزه دلم تفاشو خدا حافظت باشه دلسا جیدره
دلسارا
پاسخ
خدا حافظ همه بچه ها باشه .
شکوف ه
1 دی 92 16:00
دلسای خوشمل شکمو ...
دلسارا
پاسخ
شکوفه
2 دی 92 19:09
چرا واتس نصب نمیکنی سارا ؟
دلسارا
پاسخ
شکوفه جون دیگه اونوقت اصلا به کار و زندگی نمیرسم. با دوستای خوبی مثل تو از طریق وبلاگ ها و یه سری از طریق تلفن و یه سری از طریق اس ام اس در تماس هستم . وایبرم هم پریده